کسی منتظر ما ایستاده است / آن زمستان پیدا می‌شویم …

پارت اول

به گزارش راه‌نوشت، تا چشم کار می‌کند نور، صدا، موسیقی، فیلم و هر روز مدل‌های جدیدی برای زندگی کردن معرفی می‌شوند اما برای همیشه با این حجم از تنوع نمی‌شود خندید!
حتی گاهی وقت‌ها خنده هم نمی‌تواند حال خوب کن باشد، اصلا نمی‌توانی بخندی.

معمولا قشر مذهبی متوسط جامعه می‌روند سراغ مناجات و راز و نیاز و قشر دیگر جامعه هم سراغ نیرویی که با هر اسم و شکلی پناهگاهشان می‌شود.

و دوباره در همان چرخه‌ی تکراری فرو می‌روند و باز …

اما انسان ذاتا دنبال یک چیزِ پایدارِ همیشگی محکم است که دیگر حتی حالش بد نشود چه برسد به اینکه بخواهد با چشم زخم روح هی شکستگی‌هایش را بپوشاند.

وقتی از اصالت فاصله بگیری دیگر یادت نمی‌آید مال کجا و چه زمان و حتی چه کسی بوده‌ای و آن وقت همه چیز درهم می‌شود، چون تو گمشده‌ای بین انبوه آدم‌ها و حرف‌های عجیب و متفاوت که نمی‌توانند تکه‌ی پازل وجودت باشند. گم شدن دردِ آدم‌های امروز دنیاست ولی باید کجا را بگردیم؟ خودمان در کدام نقطه منتظرمان ایستاده است؟

اصلا کسی منتظرمان هست؟؟

پارت دوم

چند صحنه در چند مکان از یک انسان پرتره «آن زمستان» را می‌سازد، با اتفاقاتی که در تک تک لحظه‌ها سکوت می‌کند تا فقط نشانتان بدهد.

زندگی یک طلبه هنوز برای مردم ایران ناشناخته است و زندگی یک عالم دینی ناشناخته‌تر و شاید تکه‌ای از پازل ما همین جا باشد، نه توی زندگی‌نامه و موسسه و دفتر آیات عظام، توی راه رفتنشان، نشستنشان، خندیدنشان، سکوتشان و …

توی هر صبحی که بیدار می‌شوند و با آرامش به همه سلام می‌کنند.

زندگی زیباست نه با موسیقی‌های مکرر، نه با داشتن آخرین مدل مد پوشاک و نه خانه‌ای در شمیرانات .
چون گمشده‌ایم فکر می‌کنیم این حرف‌ها شعار است دروغ است، چون ما چند تکه‌ی نامتوازن نچسب از افکار گوناگونیم نه یک پارچه یکدست خوش‌نقش و همین دورمان می‌کند.

مستند آن زمستان پرتره‌ای از چند اپیزود زندگی آیت‌الله مصباح در روزهای انتخاب خبرگان و کاندیداتوری ایشان بنا بر وظیفه است که در کنارش نماهای دلچسبی از زندگی شخصی‌شان را هم می‌بینیم؛ چیزی که فرق‌های زیادی با چند تیتر خبرگزاری و سایت از ایشان دارد.

سیر مستند مخاطب را به یک نقطه می‌رساند، تصویر یک رفتار؛

و این شاید یک نقطه عطف باشد برای آن زمستان وقتی کاندیداتوری، شکست و بعد آرامش آیت‌الله مصباح را می‌بینیم و در نهایت جمله‌ی پایانی که یک تکه از زندگی ایشان در اطاعت را بدون سانسور رسم می‌کند.

عطر دوست داشتن، خانواده، شوخ‌طبعی و لبخند از کلمه بودن به صحنه شدن می‌رسند و دوست دارید ساعت‌ها زندگی انسانی را تماشا کنید که حتی از پشت صفحه گوشی، لب تاب و پرده نمایش آرامش و رهایی‌اش شما را هم در آغوش می‌گیرد و می‌برد به جایی که خودتان منتظرتان ایستاده است.

آن زمستان شاید می‌خواهد بگوید چقدر برای پیدا کردن خودمان به عاملان عالم نیاز داریم …

به روایت از مصباح ها …

نویسنده: فاطمه محجوبی

منتخب سردبیر

هشتک‌های منتخب

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید